تبليغاتX
... ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش - پسرک محنت فروش
پسرک محنت فروش سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 13:7

قلبش شکسته بود. در کوچه براه افتاد. فرياد زد:آه اي جماعت!محنت فروشم

خريداري هست؟

مردي آمد...

به چند مي فروشي؟

پسرک :چقدرش را مي خواهي؟

مرد: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟

پسرک :به قدر کرمت.

همان جا نشستند و پسرک گفت  ازشرح فراق و حزن نگاه ليلي زمانه

پسرک گفت و مرد رفت تا با محنت تازه دمساز شود.

از کنار خانه اي مي گذشت.

صداي ناله مي آمد.دخترکي از خانه بيرون آمد.

آه که چقدر محزون بود.

مرد: اي دخترک ! محنتي خريده ام که با حزن تو خوب مي خواند.

خريداري مي فروشمش.

دخترک: به چند مي فروشي؟

مرد: چقدرش را مي خواهي؟

دخترک: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟

مرد: به قدر کرمت.

همان جا نشستند و مرد گفت از شرح فراق و حزن نگاه  ليلي پسرک.

مرد گفت و دخترک رفت تا با درد قلبش دمساز شود. آخر او ليلي پسرک بود.

روزگار گشت و گشت

امروز ديگر نه دخترک هست و نه پسرک.

ولي مي خواهم فرياد بزنم:

آه اي جماعت!محنت فروشم .خريداري هست؟

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |