قلبش شکسته بود. در کوچه براه افتاد. فرياد زد:آه اي جماعت!محنت فروشم
خريداري هست؟
مردي آمد...
به چند مي فروشي؟
پسرک :چقدرش را مي خواهي؟
مرد: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟
پسرک :به قدر کرمت.
همان جا نشستند و پسرک گفت ازشرح فراق و حزن نگاه ليلي زمانه
پسرک گفت و مرد رفت تا با محنت تازه دمساز شود.
از کنار خانه اي مي گذشت.
صداي ناله مي آمد.دخترکي از خانه بيرون آمد.
آه که چقدر محزون بود.
مرد: اي دخترک ! محنتي خريده ام که با حزن تو خوب مي خواند.
خريداري مي فروشمش.
دخترک: به چند مي فروشي؟
مرد: چقدرش را مي خواهي؟
دخترک: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟
مرد: به قدر کرمت.
همان جا نشستند و مرد گفت از شرح فراق و حزن نگاه ليلي پسرک.
مرد گفت و دخترک رفت تا با درد قلبش دمساز شود. آخر او ليلي پسرک بود.
روزگار گشت و گشت
امروز ديگر نه دخترک هست و نه پسرک.
ولي مي خواهم فرياد بزنم:
آه اي جماعت!محنت فروشم .خريداري هست؟
