شرمنده که نیستم. این متن رو خودم ننوشتم و از جایی کپی کردم. یه سریاش حرفای خودمم بود. یه سریاش نبود. خوشحال میشم نظراتتونو بخونم...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خدایا سلام ...
خوبی ... اوضاع و احوالت شکر خودت روبراه هست ؟ خوب این واضح است که تو یکی اگر حالت خوب نباشد پس می خواهی حال من خوب باشد ؟ خدایا ... این روزها اصلا حالم روبراه نیست . یک جوری شده ام . مثل آدمهای مالیخولیایی شده ام که راه می روند و با خودشان یواشکی اختلاط می کنند و بعد که به خودشان می آیند می بینند جماعت دوروبرشان کلهم اجمعین میخ ایشانند . خدایا من نمی دانم این چه رسمی است که دارد این اواخر بر زندگی من می گذرد . خستگی گاه امانم را می برد و تو هم که انگاری آنطوری که می گفتند و می گویند همیشه این دوروبرها نیستی .
خدایا ... دلم عجیب گرفته ... عجیب ...
گاه حتی خودم را هم که توی آینه نگاه می کنم فقط سایه ای می بینم که انگار در ورایش یک کویر خشک و بی آب و علف خوابیده ... چند بار هوس کردم فریاد بزنم برای همین رفتم یک گوشه دنجی پیدا کردم که می شد فریاد زد ... می شد خودت را خالی کنی و هیچ کس هم نباشد صدای فریادهایت را که اول فریاد است وبعد جیغ می شود و بعد ناله می شود و بعد مویه می شود و بعد مثل وزوز مگسی خفه می شود بشنود ...
هرچه کردم نشد ... هیچ صدایی بالا نیامد ... نه حتی وزوزی ... چه کنم خدایا .. من با این خفقانی که دارد مثل جیوه توی حلقم می ریزد و همینطور دمای روحم را و روانم را به خودش جذب می کند و دارد مرا تبدیل به یک سرمای مطلق می کند چه کنم ...
انگار کسی دارد با ناخن بی رحمانه تمام آنچه را که وجود و هستی مرا ثابت می کند خراش می دهد ...
خدایا ...
نمی دانم راجع به من چه فکر کرده ای ... فکرکرده ای ظرفیت من چقدر است ؟ من مانده ام تو خودت یک همچین موجود ضایعی را به قول خودت در ایکی ثانیه کن فیکون کرده ای ولی ظرفیتش دستت نیست ... خوب شاید هم حق داری ... شوخی که نیست اینهمه آدمیزاد و جک و جانور بوجود آورده ای ... حق داری بعضی از اطلاعاتشان فراموشت شده باشد ... ولی با تمام این اوصاف ... جان من بیا یک مقدار... فقط یک مقدار با من مهربانتر باش ... نمی دانم میدانی آرزوی اینکه آدم بخواهد صبح دیگر از خواب بیدار نشود چه آرزوی مهلکی است ... نه نمیدانی چون تو اینطوری که می گویند اصلا خواب و خوراک نداری ...
خدایا ...
دلم برایت تنگ شده ... برای همین است که چند وقتی است نمازخواندن هم نمی چسبد ...دلم برای خودم هم تنگ شده ..
دلم تنگ شده . برای تمام بچگی هایی که روزگاری باید می کردم و نکردم یا نمی دانم شاید یادم رفت . برای تمام لواشک ترشهایی که در روزگاران مدرسه آخر کلاس بیخ دیوار می مکیدیم و خیال می کردیم معلم نخواهد فهمید ولی سرخی دور لبهایمان داد می زد که چه جنایتها مرتکب شده ایم . دلم برای تمام رفاقتهای بچگی تنگ شده برای قهرها و آشتی ها . برای توپ پلاستیکی راه راه قرمز و سفید . برای سنگ پرانی به شیشه ساختمان متروکه ته کوچه . برای زمین خوردنهاو زار زدنها . دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ... شاید بعد از همه اینها برای خودم که انگار چندین سال است گم شده ام دلم تنگ شده . هرچه می گردم خودم را پیدا نمی کنم . شده ام یک کالبد سرگردان که دارد دنبال سایه کودکی در دوردستها همینطور بی هدف میان شوره زار می دود و به هیچ جا و هیچ چیز نمی رسد . فقط گاهی میان این هروله نفس گیر صدای قهقهه کودکانه ای مثل نسیم می آید و به من می گوید ... بلند شو ... بدو ... هنوز راه باقیست ... هنوز شاید امیدی باشد ...
دلم تنگ شده , برای تصویرم در آینه ... برای شهامتی که در من این نیرو را بوجود می آورد که بتوانم بروم گوشه دنجی که هیچ کس صدایم را نشنود و تا دلم می خواهد فریاد بزنم ... خودم را خالی کنم ... و فریادم به جیغ تبدیل شود و بعد به ناله و بعد مویه و بعد وزوز مگسی که در طوفان عظمت تو گم می شود و می رود پی کارش ...
خدایا دلم تنگ است ...
فقط همین ...
به امید دیدار ...
خدایا خودت می دونی که هیچ چیز به اندازه ی نفهمیدن زجرم نمیده. پس چرا جواب این سوالامو نمیدی؟ چرا به جای زیاد کردن معادله ها، مجهولامو زیاد میکنی؟
امروز خیلی بیشتر از قبل به انسان بودنم بالیدم. البته به عنوان یک انسان سالم! خدایا خوشحالم. خدایا ناراحتم. نمیدونم چی شده. دچار یه زجر دوست داشتنی یا شایدم یه حس قشنگ زجرآور شدم.
هیچی نمیدونم...
"-گاهی اندازه ی یک ابر دلم میگیرد-"
امروزم مثل هر روز از اونجا گذشتم. از روی اون پل که اغلب پایینش ترافیکه. پر از چراغای قرمز ماشینا. این همه آدم کجا میرن؟ چیکار میخوان بکنن؟ من اینجا چیکاره ام؟ کلی سوال دیگه...

شده تا حالا فکر کنی که فقط چند ساعت دیگه زنده ای؟ اینکه فقط 2، 3 ساعت ناقابل زمان داری تا ببینی، بشنوی، بخندی، حرف بزنی، لمس کنی، راه بری... فقط چند ساعت تا حرف دلتو به همه کس بزنی. فقط چند ساعت تا همه ی کارایی که از بچگی گذاشته بودیشون واسه فردا انجام بدی. یادته دوست داشتی تو جنگل بخوابی؟ یادته دوست داشتی یه کرم رو زنده زنده بخوری؟ پا برهنه رو شن های ساحل راه بری؟ یادته همیشه میخواستی یه روز تلافی شیطنتای دوستتو سرش دربیاری؟ یادته .........
تنها چیزی که حس کردم، بی حسی بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. فقط یه طرح از زندگیم اومد تو ذهنم. نسبت بهش حس بدی نداشتم. کم کم بردمش زیر سوال. بعضی جاها جواب داشتم، بعضی جاها توجیه شده بود، بعضی جاها به بن بست خورده بودم. با خودم رو راست شدم...
اینو به یاد یک دوست(نمیدونم نظر اونم اینه یا نه!) نوشتم که امیدوارم بازم اینجا اومده باشه و اینو بخونه... منتظرتم...
من نمی دانستم
ارزش دوستی ما
دوستی ای سرخ ولطیف -در نگاه منِ با تو، توِ با من-
در غیاب کلمات
بابهانه، بی بهانه!!
برود همچون آب
آب جاری از برف
برف پاک و زیبا -به نگاه من-
شایدم سرد و کبود -از نگاه تو-
در سیاهی چاه زمان!
یه روز ما فوقم صدام کرد و گفت: برا عملیات مهمی که درپیش هست باید از تپه بلندی بالا برم و از اونجا اطلاعاتی رو درباره وضعیت ارتش دشمن به نیروهای خودی بدم.

(سلام. حجم عکس رو بعداْ کم میکنم. الان نه وقتشو دارم و نه حوصلشو!)
سلام
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده :
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشون مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشون را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیان. مرده و زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشون سرشار از حضورند و در نبودنشون هم تاثیرشون را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشون داریم و براشون ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشون چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتونیم حضورشون را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میرن نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم براشون. اما وقتی در برابرشون قرار میگیریم قفل بر زبونمون میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشیم و درست در زمانی که میرن یادمون می یاد که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسه.
(شاید به نظرتون این عکس ربطی نداشته باشه، ولی به ذهنم یه ارتباطی رسید که اینو گذاشتم!)
این متن رو به یاد کسی گذاشتم، از دسته ی ۴رم.
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟
چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟
سلام. میدونم این پست با قبلی ها خیلی فرق داره ولی نمیدونم چرا خوشم اومد اینو بذارم رو وبلاگ! این دوتا متن هیچ ربطی به هم ندارند. خودم الان خیلی خیلی آشفته ام!!!! اول صبحی بدجور خورده تو حالم!!! فکر کنید میلایی(mail) که باهاشون کلی خاطره از چندین سال قبل داشتین از دوستای قدیمی، یدفعه پاک بشن!!! با من همدردی کنید!!!!!
![]()
ادامه مطلب
من آدمیم که به تجربه خیلی اهمیت میدم البته بعضی موقع ها هم ترجیح میدم کار خودمو کنم. این متن و شانسی پیدا کردم و به نظرم جالب اومد. بخونیدش![]()
قطعه زیررا یک پیرمرد ۸۵ ساله در آستانه مرگ نوشته است:
اگر میتوانستم یکبار دیگر زندگی کنم آنوقت سعی میکردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم و آنقدرها هم بی عیب و نقص نباشم. بیشتر استراحت میکردم و نادان تر از این سفر میشدم. در واقع خیلی چیزها بود که من آنها را بیشتر حد جدی میگرفتم. باید دیوانه تر میبودم. اگر یکبار دیگر به دنیا می آمدم، شانس خود را بیشتر امتحان میکردم، بیشتر سفر میکردم، قله های بیشتری را فتح میکردم، رودخانه های بیشتری را شنا میکردم، به نقاط تازه تر میرفتم و بستنی های بیشتری میخوردم. با مشکلات حقیقی رودررو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم.
میدانید من از آن آدم هایی بودم که لحظه به لحظه ی عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زیستم. اگر دوباره به دنیا میامدم، تمام لحظات زندگیم را از آن خود میکردم.
من از آن آدم هایی بودم که همیشه با دماسنج و کیسه آب جوش و بارانی و چترنجات سفر میکردم! اگر زندگی از نو تکرار میشد در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی میرفتم و در پاییز تا دیروقت به خانه برنمیگشتم. چرخ و فلک های بیشتری سوار میشدم. طلوع خورشید را بیشتر نگاه میکردم و اوقات بیشتری را با بچه ها میگذراندم.
فقط اگر زندگی تکرار میشد!
اما میدانید که نمیشود.
آندرو متیوس
البته عکسش یه چیز دیگه بود ولی این عکس جالبی بود.

مبارک باشه! دیروز بالاخره بارون اومد. خیلی منتظرش بودم که یدفعه غافلگیرم کرد. این متنارو دوست دارم و برای بارون میذارم:
سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده !!!!
در روز موعود، همه ی مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک «پسر بچه» با خودش «چتر» آورده بود.
و این یعنی «ایمان»

سلام
یادتونه گفتم خدا هنوز منو دوست داره؟
یه چند روزی بود که فکرم مشغول بود. همش داشتم فکر میکردم که رسیدن هست یا نیست (پست لاکی و حیات رو بخونین)... میگم نیست و کم کم دارم مطمئن میشم. یعنی برای من که یه آدم عادیم نیست. رسیدن به نظر من رسیدن به خداست. چون هرچی که درنظر بگیری در مقابل این خیلی حقیره و انسان هرجا که میرسه دوست داره به بالاتر از اون برسه مگه اینکه دیگه به مرحله فنا برسه یا اینکه خودش آدم حقیری باشه و ظرف وجودش پر بشه که به اون مرحله, رسیدن بگه و دیگه تلاشی نکنه(البته این حالت ممکنه برای همه اتفاق بیفته. جالب اینجاست که در اون حالت هم اون میگه من خدام).
دیشب یکی از دوستام که خیلی خیلی کم به هم مسیج میزنیم یه مسیج زد که خیلی آرومم کرد:
همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت.
در بن بست هم راه خدا(آسمان) باز است. پرواز بیاموز...
(زرتشت)


سلام!
دوستان به نظرسنجی هم توجه کنید دیگه!! جواب این واسم مهمه. لطفا شوخی نکنید![]()
یه چیز دیگه. میشه اگه لطف کردین و اومدین نظرم بذارین. اینم واسم مهمه!
قطعاً توی این هم مسیری ، تنهائی هاتون رو با هم قسمت كردین ، شادی هاتون ،...
گاهی وقتها كه تو راه گم شدین ، پناه همدیگه بودین ...
یك وقتهائی كه یكی تون از ادامه راه خسته میشد اون یكی هولش میداد ، زیر بال و پرش رو میگرفت و بلندش میكرد ، یا اینكه یه جاهائی خسته میشدین اما هر كدوم به عشق همسفری با اون یكی ، شونه به شونه با هم راه میرفتین و ادامه می دادین
همه چی خوب پیش میره ، تا اینجا نقشه زندگی هر دوتون یكی است .اما میرسین به یه دو راهی ، نقشه رو نگاه میكنین
فكر میكنید اگه تو راه بمونین كسی نیست به جلو هولتون بده
كسی نیست زیر بال و پرتون را بگیره...
یا فكر میكنید اصلا به عشق كی بقیه راه رو برم ؟؟
اما گروه دیگه ای هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائی كه تو این گمراهی گرفتن اعتماد میكنند و سعی میكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طی كنند.
اونا یه فرقی دارند و اینه كه میدونند باید از درسهایی كه از همراهشون تا به اینجا گرفتند برای ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هیچ همراهی بی هدف نیست
اونا به راهنمای اصلیشون ایمان دارند ، اعتقاد دارند كسی بالای سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگی رو براشون امن میكنه.پس با خیال راحت به راهشون ادامه میدن .این دسته باور دارند اون راهی رو كه تا به این جا طی كردند باعث رشدشون شده...
خیلی جاها دلتنگ همراهشون هستند
همه و همه برای رشد ماست ، یه وقتهائی یكی ، همراه خوبی براتون نمیشه ، براتون پشت پا میگیره
اینبار دیگه یاد گرفتین تو تاریكیها از خودتون مراقبت كنید ، تجربه هاتون ، مثل یه فانوس جلوی پاتون رو روشن میكنه
حالا میبینین كه چقد رشد كردین ، اون وقت برای اون همراهتون هم دعای خیر میكنین چون میفهمین اونم مربیتون بوده و درسهائی بهتون داده كه حالا به اینجا رسیدین
درسته !
به نظر من هر راهی كه تو نقشه زندگیمون مشخص شده هدفی رو تو دلش داره و هر همراهی كه تو این راه كنارمونه ، مربی ماست كه درسهای زندگی رو بهمون یاد میده و این ما هستیم كه با اتكا به خودمون و با اعتماد به مسیری كه كائنات برامون در نظر گرفته انتخاب میكنیم كه تو جاده زندگی قدم بذاریم و مسیر تازه زندگیمون رو مشخص كنیم...
همیشه قدرتمند باشی
سلام
الان که اینجا اومدم کلی کار عقب افتاده دارم که باید بهشون برسم ولی نمیدونم چرا اینجارو به اونجا ترجیح دادم. دیروز یه سری اتفاقات قشنگ تو اتوبوس و مترو دیدم. خیلی خوشحالم که خدا بهم لطف کردو این صحنه هارو دیدم.
تو مترو یه آقای مسن به خاطره اینکه من وایساده بودم جاشو به من داد. با اینکه خودش کلی بار تو دستاش بود. خیلی قشنگ بود!
یا توی اتوبوس نشسته بودم که یه خانوم پیری نزدیک من وایساده بود. همیشه این کارو میکنم ولی ایندفعه خیلی خسته بودم و کیفم واقعا سنگین بود. اولش خودمو زدم به نفهمیدن و چشامو بستم ولی این فکر مثه خوره افتاد تو ذهنم.هی یاده حرف استاد اندیشمون میفتادم که میگه باید تو زندگی آرامش باشه و رضایت. بالاخره موفق شدم و وایسادم. از خودم خوشم اومد!
بعد از 5 دقیقه سمت راستم یه مادر با یه پسرو دیدم که داشتن در مورد داستانای بچگیمون حرف میزدن. پسره تقریبن 15-16- یا 17 ساله بود و داشت در مورد اون داستانا با مادرش حرف میزد. خیلی قشنگ بود. میدونی شاید این چیزا به نظرت مسخره بیاد ولی اگه اونجا بودیو شورو نشاط رو تو چهره ی اون مادر وقتی داشت داستانارو تعریف میکرد میدیدی با من موافق میشدی. تو این زمونه دیگه خیلی کم از این صحنه ها پیش میاد که یه پسر نوجون با مادرش اینطور خلوت کنه!
اتفاق آخر هم یه دختر بچه بود. من نشستم ویه خانوم با 2تا دختر دوقلو 4ساله با یه پسر 2ساله سوار شدن. اون دختر یه دفعه اومد رو پای من نشست. خیلی ناز و آروم بود. انگار تو چشماش کلی حرف داشت.... نمیدونی چقدر آروم شدم وقتی باهاش حرف میزدم.
انگار همشون از طرفه خدا اومده بودن واسه من!

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
یك لبخند زندگی مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.

الان ساعت ۷:۱۰ صبحه. میخوام امروز برم مدرسه. یه حسی دارم. انگار دارم میرم خونم. دلم واسه همه کسش و همه چیزش تنگ شده. خیلی ذوق زده ام.

امروز بچه ها هم میان. هرکی یه جا رفته. انگار نه انگار تا ۵ماه قبل, چه دوستای صمیمی بودیم. الان هرکی رفته دنباله کار خودش. چقدر با هم قهر و آشتی میکردیم. دوستی های بی غلو غش. دوستی هایی که برای خود طرف بود نه بخاطره اسمش. فکر کنم فهمیدی که چی میگم. یه سری از بچه ها بودیم که ۷ سال با هم بودیم.(یه چیز تو مایه های ترشی ۷ساله و اینااااااااااا!) از راهنمایی به اینور....
هرچی بود زود گذشت. خیلی زود. مثه همین حالا. چشامو میبندمو باز میکنم هفته ی بعدی میاد. بدونه اینکه چیزه جدیدیی کسب کرده باشم.
دارم دیوونه میشم. فکر کنم دارم به یه انسانه تهی تبدیل میشم. این وضعیتو دوست ندارم...
امروز یکی از دوستامو دیدم. یکی از دوستام که خیلی باهاش صمیمی ام و تا حالا ندیده بودمش. توی اینترنت با هم آشنا شده بودیم. ۲سالو نیم پیش! باورتون میشه؟ ۱۸ سال بود که ما همدیگرو ندیده بودیمااااااااا.
مژده عزیزم شاید امروز نتونستم بهت بگم که چقد خوشحال شدم که دیدمت ولی خودت باید بفهمی دیگه.
اینم ماله تو:
قانون دوستی و معرفت میگه
:
باهام باشی باهاتم...
دیونه باشی دیونه میشم...
مریض باشی مریض میشم...
بمیری میمیرم...
تنهام بذاری منتظرت میشینم.(
)![]()


سلام
من خوبم. تو خوبی؟![]()
این اولین پست منه
. خوشحالم که بالاخره شروع کردم. راستش نمیدونم چی بنویسم و فقط دوس دارم بنویسم
. هرچی که شاید تا الان نتونستم بگم.![]()
به قول دوستم: شاد زی![]()
فعلن.
