تبليغاتX
... ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش
سیاه کوچکم بخوان! شنبه پانزدهم تیر 1387 11:15

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر میکرد در دایره ی قسمت، تنها نازیبایی ها سهم اوست. کلاغ غمگین بود. با خودش گفت: "کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود." پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند. خدا گفت: "عزیز من، صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته هابا صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان! فرشته ها منتظرند."

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت: "تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی، آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ مکن."

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت: "بخوان. برای من بخوان! این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را."

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

 

             annahitta.blogfa.com 

 

 

بال هایت را کجا  گذاشته ای؟ - عرفان نظر آهاری

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

اگر خدا هست پس .....؟ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 22:54
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

پسرک محنت فروش سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 13:7

قلبش شکسته بود. در کوچه براه افتاد. فرياد زد:آه اي جماعت!محنت فروشم

خريداري هست؟

مردي آمد...

به چند مي فروشي؟

پسرک :چقدرش را مي خواهي؟

مرد: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟

پسرک :به قدر کرمت.

همان جا نشستند و پسرک گفت  ازشرح فراق و حزن نگاه ليلي زمانه

پسرک گفت و مرد رفت تا با محنت تازه دمساز شود.

از کنار خانه اي مي گذشت.

صداي ناله مي آمد.دخترکي از خانه بيرون آمد.

آه که چقدر محزون بود.

مرد: اي دخترک ! محنتي خريده ام که با حزن تو خوب مي خواند.

خريداري مي فروشمش.

دخترک: به چند مي فروشي؟

مرد: چقدرش را مي خواهي؟

دخترک: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟

مرد: به قدر کرمت.

همان جا نشستند و مرد گفت از شرح فراق و حزن نگاه  ليلي پسرک.

مرد گفت و دخترک رفت تا با درد قلبش دمساز شود. آخر او ليلي پسرک بود.

روزگار گشت و گشت

امروز ديگر نه دخترک هست و نه پسرک.

ولي مي خواهم فرياد بزنم:

آه اي جماعت!محنت فروشم .خريداري هست؟

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

زندگی سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 12:20

www.annahitta.blogfa.com

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پراست. ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند...

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

غير ممكن، ممکن میشود شنبه سی و یکم فروردین 1387 20:49
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

www.annahitta.blogfa.com

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

بدون شرح... پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 16:58
 

ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم...

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

زندگی چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 20:7

  دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
  او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...
  اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
  او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!


 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

معجزه پنجشنبه دوم اسفند 1386 6:49

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به دارو خانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است.داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِ و بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید :چقدر پول داری؟ دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار.

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

بساط شیطان چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 21:38

دیروز شیطان را دیدم.

 

دیروز شیطان را دیدم...

 

 در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود ...

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

در جستجوی یك سنت چهارشنبه دهم بهمن 1386 23:59


 پسر كوچكی،روزی هنگام راه رفتن در خیابان،سكه ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد.
 این
تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشم باز سرش را به سمت پایین بگیرد. (به دنبال گنج)او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری، و یك اسكناس مچاله شده 1دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار و26سنت. در برابربه دست آوردن این 13 دلارو26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369طلوع خورشید، درخشش 157رنگین كمان ودرختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
 او
هیچگاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید ولبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد...

 

                

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

طناب زندگی پنجشنبه چهارم بهمن 1386 23:26

 

                                                                                  The Rope

 

The story tells about a mountain climber, who wanted to climb the highest mountain. He begun his adventure after many years of preparation, but since he wanted the glory just for himself, he decided to climb the mountain alone.

 

The night felt heavy in the heights of the mountain, and the man could not see anything. All was black. Zero visibility, and the moon and the stars were covered by the clouds.

 

As he was climbing, only a few feet away from the top of the mountain, he slipped and fell into the air, falling at a great speed. The climber could only see black spots as he went down, and the terrible sensation of being sucked by gravity. He kept falling… and in those moments of great fear, it came to his mind all the good and bad episodes of his life.

 

He was thinking now about how close death was getting, when all of a sudden he felt the rope tied to his waist pull him very hard.

 

His body was hanging in the air… Only the rope was holding him, and in that moment of stillness he had no other choice but to scream: HELP ME GOD!!

 

All of a sudden, a deep voice coming from the sky answered:

-What do you want me to do?

-Save me God!!

-Do you really think I can save you?

-Of course I believe You can…

-THEN CUT THE ROPE TIED TO YOUR WAIST…

 

There was a moment of silence; and the man decided to hold on to the rope with all his strength.

 

 

 

                               

 

 

The rescue team tells that the next day a climber was found dead and frozen… His body hanging from a rope. His hands holding tight to it…

ONLY 10 FEET AWAY FROM THE GROUND…

 

سلام

به احتمال خیلی خیلی زیاد قبلاْ این داستان رو خوندین. خوندم که هربار میخونم همون اشتیاق اول رو دارم. من زبان اصلیشو بیشتر دوست داشتم. ترجمش تو ادامه مطلبه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

مشکلات زندگی جمعه بیست و هشتم دی 1386 23:1

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.


مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود


بیائید راه دوم رو انتخاب کنیم...

 

صعود

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

تقلای پروانه سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 8:10
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .

شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند

اما چنین نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 



گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم و به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم .

من نیرو خواستم و خدا مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم .

من دانش خواستم و خدا مسائلی برای حل کردن به من داد .

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدر ت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .

من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم .

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .

من به آنچه می خواستم نرسیدم .....

اما انچه نیاز داشتم به من داده شد

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدون که می تونی بر اونا غلبه کنی !!!!

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

این داستان واقعیست! سه شنبه هجدهم دی 1386 18:31

این داستان واقعیست!

 

یكی بود یكی نبود. یه علی آقایی بود از اون هفت خط های روزگار. چشمتو میبستی جیبتو میزد. كارش این بود.
حسابی حرفه ای شده بود. صبح تا شب توی این مسجد، توی اون حسینیه، آدم نشون میكرد، تا چراغارو خاموش میكردن و میرفتن توی حس، علی آقای ما كارش رو شروع میكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در می آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هوای اینكه بچش سر كاره كلی دعاش می كرد:
خدا خیرت بده ننه! ایشالا توی لباس دامادی ببینمت.
چه میدونست كه بچش یكی از جیب برهای حرفه ای شهره .
تا یه شب طبق برنامه ی همیشگی با همكاراش یعنی همون جیب بر های وردستش میرن یكی از مجالس شهر .
میشینن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز میكردن كه كی پول دار تره و كی سرش به تنش می ارزه میبینه اصلاً حس و حال دزدی رو نداره. به رفیقاش نگاه میكنه میبینه كه آره. امشب حسش نیست. شبهایی هم كه حسش نیست احتمال گیر افتادنش بیشتره. تا میبینه اوضاع به قول معروف "خیته" یه اشاره میكنه كه برو بچ امشبو بیخیال!
چراغارو خاموش میكنن و شروع میكنن به روضه خونی و سینه زنی. یه لحظه علی آقا به خودش میاد میبینه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعیت سینه میرنه . انگار امشب اصلاً یه جورای دیگست. حالا كسی كه برای جیب بری اومده توی مجلس شده گریه كن و سینه زن همون مجلس! بگذریم...
اون شب علی آقا چیزی كاسب نمیشه و میاد بره خونه، یادش میاد كه ای داد بیداد آبجی و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبی نكردم و پول ندارم. چه كنیم، چه نكنیم. میگه پیاده میرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توی چشماشون نیفته.
بعد از یكی دو ساعت میرسه سر كوچشون و میخواسته بره خونه كه همسایه دستاشو میگیره و میگه كجا بودی؟
یك ساعته منتظرتم؟ بیا خونه ی ما.
تا میاد به خودش بجنبه میبینه یه دیس غذا با بهترین مخلفات جلوش هست و خونه ی حاج آقا افتاده.
حاجی میگه بخور كه دو ساعت پیش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابیدن.
میگه حاجی تا بهم نگی چی شده لب به غذا نمیزنم.
از حاجی انكار و از علی آقا اصرار.
تا بالاخره حاج آقا میگه: سر شب خوابیده بودم. خواب دیدم امام حسین (ع) دارن دوون دوون میان و بهم گفتن فلانی! امشب همسایتون مهمون ما بوده نتونسته برای خانوادش شام تهیه كنه. میری شامشون رو میدی. پسره هم كه اومد شامشو میدی و از فردا صبح میبریش در كارگاهت با حقوق ماهی ... تومن پیشت كار میكنه!!!!!!

 

 

یا حسین(ع)،

حاجت ها و گناه های من بزرگ تره یا رحمت و كرم شما؟

 

رحمت

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

عشق شکلاتی یکشنبه دوم دی 1386 10:25

من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم 

من بچه بودم اونم بچه بود

 سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم

 گفت: دوستیم ؟

گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا ؟

گفتم: دوستی که تا نداره

گفت: تا مرگ

خندیدمو گفتم: من که گفتم تا نداره

گفت: باشه تا پس از مرگ باز با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم. تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم

خندیدمو گفتم: تو براش تا هرجا که دلت می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون

 دنیا، اما من اصلا براش تا نمیزارم .

نگام کرد. نگاش کردم. باور نمیکرد می دونستم اون میخواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید !!

گفت: بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم: باشه تو بزار

گفت: شکلات. باشه ؟

گفتم: باشه

هر بار یک شکلات می ذاشت تو دستم منم یک شکلات می ذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست

من تندی شکلاتمو  باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند میمکیدم

میگفت شکمو. تو دوست شکموی منی و شکلاتمو می ذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ.

می گفتم بخورش

می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد .

من همشو خورده بودم.

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن اون وقت چی کار می کنی ؟

می گفت مواظبشون هستم .میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم

 ومن شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره !!

 

چند سالی گذشت .

 اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم.اون همه رو نگه داشته بود

اومده بود خداحافظی کنه می خواست بره اون دور دورا

میگفت: میرم اما زود بر می گردم.

من که می دونم اون بر نمی گرده

یادش رفت به من شکلات بده .

من که یادم نرفته شکلاتمو دادم تندی بازش کرد گذاشت تودهنش یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش

 گفتم: بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت .

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دو تا رو خورد

خندیدم می دونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچکدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

خط کج اهورا پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 0:55
دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض

و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه

مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی

ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد

وبه همین خاطر ار باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟

مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟

حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟

گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست

لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی

دل دختر بچه هوری ریخت

اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟

به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم

تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه

تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم

خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی

مثل فیل که خیلی بزرگه

حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟

نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر

این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید

و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده

 


نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

بینا یا نابینا!! شنبه بیست و چهارم آذر 1386 18:34
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با یكدیگر صحبت می‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.
این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌كردند و كودكان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌كرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپری شد.
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در كمال تعجب ، او با یك دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌كرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف كند !
پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند.

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

حکایت مارتین و مرگ خدا سه شنبه بیستم آذر 1386 13:34

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !


چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی؟!

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

گفتگو با خدا سه شنبه سیزدهم آذر 1386 9:57

در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم . خدا پرسید ؟ پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟ من درپاسخش گفتم : اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكی شان . اینكه آنها از كودكی شان خسته می شون عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس ازمدتها آرزو میكنند كه كودك باشند.... اینك آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست اورند. اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند و حال را فراموش می كنن. و بنا بر این نه در حال زندگی می كنند نه در آینده. اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند. و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند...

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

به من بگو شنبه دهم آذر 1386 10:38
 
مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

 



از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نویسندگان ناشناس

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

خدایا با من حرف بزن! چهارشنبه هفتم آذر 1386 10:5
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

 

(سلام

خواستم یه عکس بذارم ولی هرچی سعی کردم عکسیو که میخواستم پیدا نکردم!)

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

حیات دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 21:10
به کرم ابریشم فکر کن.

او تمام عمرش را روی زمین می گذراند ، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است ازرده خاطر است .

فکر می کند : من منفورترین مخلوق عالم هستم ، زشت ، چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین .

روزی مادر طبیعت از کرم می خواهد که پیله ای بتند . کرم وحشت زده می شود . او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است . خیال می کند که با این کار ، مقبره اش را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند .

با وجود همه ناخرسندی اش از زندگی ، به خداوند گله می کند : خدایا ، حالا که به این زندگی پست عادت کرده ام ، می خواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری !

با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سرانجام کار می ماند .

بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است . می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند .

کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود .

پ ر و ا ن ه !!!

 

مکتوب - پائولو کوئیلو

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

لاکی جمعه هجدهم آبان 1386 23:13
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

از اینم تنها تری؟!؟!؟

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

نکند که ... پنجشنبه هفدهم آبان 1386 17:5

آرام کلیدش را در قفل انداخت. مواظب بود که قفل در صدا ندهد. گیوه‌های چرکش را که به زحمت سفیدی‌اش دیده می‌شد، از پایش درآورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می‌تابید، سایه‌اش را روی زمین پهن کرده بود. دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند، اما ترسید بچه‌هایش بیدار شوند. دستش را پس کشید. دستهای بزرگ ترک خورده‌اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند. درشت زیرش نوشته بودند «بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید. «تق...!»بدنش لرزید. «نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد. یواشکی روی شانه‌هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد: «نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

                         

 

 

 

نویسنده این داستان «فاطمه مظفری» با 12 سال سن  از ملایره که این اثر به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

بدون شرح سه شنبه پانزدهم آبان 1386 20:16
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار

قرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب

بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه

هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین

سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید

واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش

می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم

را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس

مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت

از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!


نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |