تبليغاتX
... ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش
اگر خدا هست پس .....؟ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 22:54
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

پسرک محنت فروش سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 13:7

قلبش شکسته بود. در کوچه براه افتاد. فرياد زد:آه اي جماعت!محنت فروشم

خريداري هست؟

مردي آمد...

به چند مي فروشي؟

پسرک :چقدرش را مي خواهي؟

مرد: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟

پسرک :به قدر کرمت.

همان جا نشستند و پسرک گفت  ازشرح فراق و حزن نگاه ليلي زمانه

پسرک گفت و مرد رفت تا با محنت تازه دمساز شود.

از کنار خانه اي مي گذشت.

صداي ناله مي آمد.دخترکي از خانه بيرون آمد.

آه که چقدر محزون بود.

مرد: اي دخترک ! محنتي خريده ام که با حزن تو خوب مي خواند.

خريداري مي فروشمش.

دخترک: به چند مي فروشي؟

مرد: چقدرش را مي خواهي؟

دخترک: همه اش را يکجا به چند مي فروشي؟

مرد: به قدر کرمت.

همان جا نشستند و مرد گفت از شرح فراق و حزن نگاه  ليلي پسرک.

مرد گفت و دخترک رفت تا با درد قلبش دمساز شود. آخر او ليلي پسرک بود.

روزگار گشت و گشت

امروز ديگر نه دخترک هست و نه پسرک.

ولي مي خواهم فرياد بزنم:

آه اي جماعت!محنت فروشم .خريداري هست؟

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

زندگی سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 12:20

www.annahitta.blogfa.com

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پراست. ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند...

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |