تبليغاتX
... ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش
مشکلات زندگی جمعه بیست و هشتم دی 1386 23:1

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.


مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود


بیائید راه دوم رو انتخاب کنیم...

 

صعود

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

تقلای پروانه سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 8:10
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .

شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند

اما چنین نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 



گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم و به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم .

من نیرو خواستم و خدا مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم .

من دانش خواستم و خدا مسائلی برای حل کردن به من داد .

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدر ت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .

من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم .

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .

من به آنچه می خواستم نرسیدم .....

اما انچه نیاز داشتم به من داده شد

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدون که می تونی بر اونا غلبه کنی !!!!

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

تو دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 8:38
سلام

اینو به یاد یک دوست(نمیدونم نظر اونم اینه یا نه!) نوشتم که امیدوارم بازم اینجا اومده باشه و اینو بخونه... منتظرتم...

 

 

من نمی دانستم

        ارزش دوستی ما

              دوستی ای سرخ ولطیف -در نگاه منِ با تو، توِ با من-

در غیاب کلمات

        بابهانه، بی بهانه!!

برود همچون آب

        آب جاری از برف

              برف پاک و زیبا -به نگاه من-

              شایدم سرد و کبود -از نگاه تو-

                      در سیاهی چاه زمان!

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت

فاصله جمعه بیست و یکم دی 1386 13:13

 

 یه روز ما فوقم صدام کرد و گفت: برا عملیات مهمی که درپیش هست باید از تپه بلندی بالا برم و از اونجا اطلاعاتی رو درباره وضعیت ارتش دشمن به نیروهای خودی بدم.

اولش وحشت کردم. تپه رو می شناختم میدونستم چه سختی هایی رو باید تحمل کنم. اطراف اون تپه یه دشت بزرگ بود و تمام دشت هم زیر نظر دشمن.
فقط یه اشتباه کافی بود تا توپ و گلوله های دشمن رو سرم خالی بشه! مجبوربودم تقریبا تمام تپه رو سینه خیز برم.چون هرآن ممکن بود دیده بشم و اون وقت همه نقشه ها بهم میریخت.
بی سیمی هم که با خودم می بردم اجازه برداشتن آذوقه وآب کافی رو ازم میگرفت.اما با همه این سختیها تصمیمو گرفتم ...
باید میرفتم .
رفتم بالا ‍. بالا و بالا تر. هوا خیلی گرم بود. کم کم آبم تموم شد آذوقه ای هم برام نمونده بود .یه روز گذشته بود
ومن بدون اینکه مجال استراحت داشته باشم همینطور بالا میرفتم. چند قدم تا قله مونده بود خیلی خسته شده بودم دیکه قدرت نداشتم حتی یک قدم بردارم
پاهام دیگه یاری نمی کرد بی حس شده بودن از شدت خستگی نفس هم به سختی بالا میومد. تشنه بودم و گرسنگی امونمو بریده بود.
همون جا نشستم و برا چندمین بار پشت سرم رو نگاه کردم.به خودم می بالیدم اون تپه بلند رو من بالا اومده بودم باورم نمیشد.
ولی خدای من :دیگه نمیتونم . خسته شدم .
بغض تو گلوم داشت خفم میکرد. دلم برای خودم سوخت. چرا باید اینطوری تموم میشد من این همه راه رو اومدم اما حالا تو چند قدمیه قله...
حتی نمی تونم روی پاهام بایستم. یکی دو ساعت همونطور نشستم و به راهی که اومده بودم و به قله که تو چند قدمیم بود زل زدم.
پیش خودم فکر کردم این همه راه اومدم . اما چه فایده! اگه تموم نشه! اگه به قله نرسم و کارم رو تموم نکنم مثل اینه اصلا از تپه بالا نیومدم. و این یعنی اینکه اون همه تشنگی و خستگی رو برای هیچی تحمل کردم . ارزش اون چند صد کیلومتر تو گرو همین چند قدم بود .
چشمامو بستم وباسختی روی پاهام ایستادم .یه چیزی یه صدای آشنا تو اعماق وجودم فریاد کشید: به راهی که اومدی نگاه نکن . مستقیم به راهی که مونده نگاه کن.
بعد از چند دقیقه بالای قله بودم و به دشتی که زیر پاهام بود باغرور نگاه میکردم .باورم نمی شد من بودم من بالی اون قله بدون هیچ دردی ایستاده بودم شیرینی اون چند دقیقه آخر تمام تلخی
راه رو ازبین برده بود و حالا من بودم و چشمام وبی سیمی که اززبان من می گفت سپاه دشمن داره خودشو برای جنگ آماده می کنه و......
 
حالا باور دارم اگه من انسانم پس روحی دارم که خدا درون جسمم دمیده. وهمین کافیه باور کنم من بی نهایت هستم چون خدا بی نهایته. پس هدفم هم باید بی نهایت باشه پس راهی هم که در پیش دارم بی نهایته...
 
 
 
 
 
 
سلام.
این داستانو یکی از دوستای خوبم داد تا روی وبلاگ بذارم. این داستان خاطره ی یه رزمنده بود که فکر کنم خودش بیشتر درموردش توضیح بده، بهتر باشه تا من.
 
مهم نیست که چقدر اومدیم، مهم اینه که از اونجایی که هدفمونه چقدر دوریم!
نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

این داستان واقعیست! سه شنبه هجدهم دی 1386 18:31

این داستان واقعیست!

 

یكی بود یكی نبود. یه علی آقایی بود از اون هفت خط های روزگار. چشمتو میبستی جیبتو میزد. كارش این بود.
حسابی حرفه ای شده بود. صبح تا شب توی این مسجد، توی اون حسینیه، آدم نشون میكرد، تا چراغارو خاموش میكردن و میرفتن توی حس، علی آقای ما كارش رو شروع میكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در می آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هوای اینكه بچش سر كاره كلی دعاش می كرد:
خدا خیرت بده ننه! ایشالا توی لباس دامادی ببینمت.
چه میدونست كه بچش یكی از جیب برهای حرفه ای شهره .
تا یه شب طبق برنامه ی همیشگی با همكاراش یعنی همون جیب بر های وردستش میرن یكی از مجالس شهر .
میشینن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز میكردن كه كی پول دار تره و كی سرش به تنش می ارزه میبینه اصلاً حس و حال دزدی رو نداره. به رفیقاش نگاه میكنه میبینه كه آره. امشب حسش نیست. شبهایی هم كه حسش نیست احتمال گیر افتادنش بیشتره. تا میبینه اوضاع به قول معروف "خیته" یه اشاره میكنه كه برو بچ امشبو بیخیال!
چراغارو خاموش میكنن و شروع میكنن به روضه خونی و سینه زنی. یه لحظه علی آقا به خودش میاد میبینه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعیت سینه میرنه . انگار امشب اصلاً یه جورای دیگست. حالا كسی كه برای جیب بری اومده توی مجلس شده گریه كن و سینه زن همون مجلس! بگذریم...
اون شب علی آقا چیزی كاسب نمیشه و میاد بره خونه، یادش میاد كه ای داد بیداد آبجی و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبی نكردم و پول ندارم. چه كنیم، چه نكنیم. میگه پیاده میرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توی چشماشون نیفته.
بعد از یكی دو ساعت میرسه سر كوچشون و میخواسته بره خونه كه همسایه دستاشو میگیره و میگه كجا بودی؟
یك ساعته منتظرتم؟ بیا خونه ی ما.
تا میاد به خودش بجنبه میبینه یه دیس غذا با بهترین مخلفات جلوش هست و خونه ی حاج آقا افتاده.
حاجی میگه بخور كه دو ساعت پیش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابیدن.
میگه حاجی تا بهم نگی چی شده لب به غذا نمیزنم.
از حاجی انكار و از علی آقا اصرار.
تا بالاخره حاج آقا میگه: سر شب خوابیده بودم. خواب دیدم امام حسین (ع) دارن دوون دوون میان و بهم گفتن فلانی! امشب همسایتون مهمون ما بوده نتونسته برای خانوادش شام تهیه كنه. میری شامشون رو میدی. پسره هم كه اومد شامشو میدی و از فردا صبح میبریش در كارگاهت با حقوق ماهی ... تومن پیشت كار میكنه!!!!!!

 

 

یا حسین(ع)،

حاجت ها و گناه های من بزرگ تره یا رحمت و كرم شما؟

 

رحمت

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

برف شنبه پانزدهم دی 1386 10:21
 برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد. زمین مغرور شد كه سفید است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابی، اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد!

 

 

 

(سلام. حجم عکس رو بعداْ کم میکنم. الان نه وقتشو دارم و نه حوصلشو!)

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

عجب صبری خدا دارد دوشنبه دهم دی 1386 20:39

عجب صبري خدا دارد!


اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي، بروي يكدگر ويرانه مي كردم.
عجب صبري خدا دارد!
 اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم،
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،بر لب پيمانه مي كردم.
 
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين،
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت میپذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه ی صد دانه میکردم.


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو،آواره ديوانه مي كردم.


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان،دل عشاق سرگردان،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم.


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي،با همه صبر خدايي،تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك نا روا گرديده خواري مي فروشد،
گردش اين چرخ را وارونه،بي صبرانه مي كردم.


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي،زبرق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش،
به جز انديشه ي عشق و وفا،معدوم هر فكري،در اين دنياي،پر افسانه مي كردم.


عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم؟
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جاي او چو بودم،يكنفس كي عادلانه سازشي،
با جاهل و فرزانه مي كردم؟

 

 

                      اگه من خدا بودم...

 

"معین کرمانشاهی"

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

بهشت جمعه هفتم دی 1386 21:40

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 


بخشی از كتاب «شیطان و دوشزه پریم»، پائولو كوئیلو

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

انسان ها 4 دسته اند! سه شنبه چهارم دی 1386 23:43

سلام

 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده :

1.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشون مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشون را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیان. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشون سرشار از حضورند و در نبودنشون هم تاثیرشون را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشون داریم و براشون ارزش و احترام قائلیم.


4.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشون چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌تونیم حضورشون را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میرن نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم براشون. اما وقتی در برابرشون قرار می‌گیریم قفل بر زبونمون می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شیم و درست در زمانی که می‌رن یادمون می یاد که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسه.

 

                                              

                                  

(شاید به نظرتون این عکس ربطی نداشته باشه، ولی به ذهنم یه ارتباطی رسید که اینو گذاشتم!)

 این متن رو به یاد کسی گذاشتم، از دسته ی ۴رم.

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

عشق شکلاتی یکشنبه دوم دی 1386 10:25

من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم 

من بچه بودم اونم بچه بود

 سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم

 گفت: دوستیم ؟

گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا ؟

گفتم: دوستی که تا نداره

گفت: تا مرگ

خندیدمو گفتم: من که گفتم تا نداره

گفت: باشه تا پس از مرگ باز با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم. تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم

خندیدمو گفتم: تو براش تا هرجا که دلت می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون

 دنیا، اما من اصلا براش تا نمیزارم .

نگام کرد. نگاش کردم. باور نمیکرد می دونستم اون میخواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید !!

گفت: بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم: باشه تو بزار

گفت: شکلات. باشه ؟

گفتم: باشه

هر بار یک شکلات می ذاشت تو دستم منم یک شکلات می ذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست

من تندی شکلاتمو  باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند میمکیدم

میگفت شکمو. تو دوست شکموی منی و شکلاتمو می ذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ.

می گفتم بخورش

می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد .

من همشو خورده بودم.

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن اون وقت چی کار می کنی ؟

می گفت مواظبشون هستم .میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم

 ومن شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره !!

 

چند سالی گذشت .

 اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم.اون همه رو نگه داشته بود

اومده بود خداحافظی کنه می خواست بره اون دور دورا

میگفت: میرم اما زود بر می گردم.

من که می دونم اون بر نمی گرده

یادش رفت به من شکلات بده .

من که یادم نرفته شکلاتمو دادم تندی بازش کرد گذاشت تودهنش یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش

 گفتم: بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت .

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دو تا رو خورد

خندیدم می دونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچکدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |