تبليغاتX
... ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش
باغ بی برگی روز و شب تنهاست یکشنبه نوزدهم مهر 1388 19:46

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستین سرد نمناکش

 باغ بی برگی  روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

 جامه اش، شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زر تار پودش باد

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

 

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید

باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز

 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد... سه شنبه چهاردهم مهر 1388 22:34
سلام

شعر جالبیه، حرفاشم خوبه، قشنگه، منطقیم هست! ولی خوب با شرع ما منافات داره!

نظرتون چیه؟

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد 

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد 

"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او 

"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کی؟

من دلباخته بي چون و چرا رفتم و شد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون

پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد 

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو

 تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

عکسی که میخواستم بذارم ولی نشد!

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

آمدم! این بار با دلی آرام و خاطری آسوده. آمدم. آمدم بگویم هستم در این نزدیکی ها، و هنوز روی ماه خداوند را بوسه میزنم.

شک کرده بودم. نه!! این بار به خودم، به ودیعه ی خدا شک کردم. میترسیدم بنویسم. بنویسم و کفر بگویم. گم شده بودم، در به در گشتم تا ماءمنی پیدا کنم، بی فایده بود، هرچه بیشتر میرفتم، دورتر میشدم. ترسیدم و همه چیز رو به روی خودم بستم، مبادا که اشتباه دیگری مرتکب شوم. کسی رو نداشتم، یتیم بودم. اما بازم ناامیدم نکرد و به مهمونیش دعوتم کرد...

خدا و من! من در آغوش خدا! نحیف بودم اما مطمئن. من خدارا در آغوش گرفتم، محکم! نمیدانم آغوش من بزرگ بود یا خدا خودش را کوچک کرده بود؟!

 

ببین باز باران الک میکنند

 

چی شد که گفتم وقتشه نمیدونم. مثه همیشه بازم بارون دلیلم شد. اما این بار زیباترین بارون نصیب من شد. اومد و اومد تا دلمو برد و رسوند به محبوبش.

راستی به یه کشف جدید رسیدم! رابطه ی مستقیمی بین بارونی بودن دل و لبخند هست!!!!

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

مرضیه دمیا پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 19:57
سلام عزیزم
اومدم اینجا تا از تریبون تو _که امیدوارم بچه های روزهای دبیرستان مخاطبش باشن_استفاده کنم و یه چیزی رو با صدای بلند به همشون اعلام کنم :
من 16 روز دیگه یعنی 26اسفند اگه خدا بخواد و آسمون به زمین نیاد و زمین هم به آسمون نره(!)عازم مکه و مدینه هستم.باید بگم که خیلی دوستون دارم و دلم برای همه تون یه ذره شده.اگه ناراحتی یا کدورتی از من دارید به بزرگی و مهربونی خودتون ببخشید.
منم قول می دم که اونجا سلام تون رو به خدا برسونم!!!
دوستان عزیزم این خبر مهم_منظورم بخش حلالیت و اینهاست!!!_رو به بقیه بچه هایی که باهاشون در ارتباطین برسونید و منو در امر حلالیت طلبیدن یاری کنیدبچه ها اگه کاری یا صحبتی هست توی وبلاگم در خدمتتون هستم

http://sofaline.blogfa.com/

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 21:56
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد، چيزي که نمي دانست چيست. شايد يک آبي دور، يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گريست....
نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

حکمت دوشنبه سی ام دی 1387 19:37

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

تناقض چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 22:0
 

ما خدای را فراموش کرده ایم، او به جستجوست...

 

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |

آرزوی خدا یکشنبه هشتم دی 1387 22:15
 

آرزوي درازخداانسان است.خيال نازك ولطيف وشكننده ي خداانسان است وانسان نميداند- دكترشريعتي

نوشته شده توسط آناهیتا  | لینک ثابت |